الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

83

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

در نزديكى چاه زمزم سنگى بود كه از لاى آن مورچه بيرون مىآمد و زاغ اعصم هر روز آن‌جا مىنشست و از مورچه‌ها مىچيد . و چون عبدالمطلب اين صحنه را مشاهده كرد ، محل چاه زمزم را شناخت و به قريش گفت : اينك من در چهار روز پى در پى با ديدن خوابهايى محل چاه زمزم را دريافته‌ام ، و آن مايهء فخر و عزت ما خواهد بود . بياييد با هم آن را حفر كنيم ، آنان نپذيرفتند . پس خودش متصدى اين كار شد و تنها پسرش حارث به او كمك مىنمود و چون كار بر او سنگينى كرد ، به طرف خانه كعبه رفت و در برابر خانه دست به دعا برداشت و از خداوند در انجام اين عمل يارى خواست . و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او عطا كند آن يكى را كه از همه بيشتر دوست مىدارد در راه رضاى خدا قربانى كند . و به كار خود ادامه داد تا اين‌كه به حلقهء چاه - چاه اسماعيل - رسيد و دانست كه آب آن‌جاست ، پس تكبير گفت و قريش همه تكبير گفتند . در اين موقع قريش گفتند : اين سبب عزت و افتخار ماست و ما را در آن بهره و نصيب است . عبدالمطلب به آنان گفت : شما هيچ حقى از آن نداريد ؛ زيرا در حفر آن مرا يارى نداديد ، از اين‌رو زمزم براى هميشه تنها از آنِ من و فرزندم خواهد بود . « 1 » 4 - خواب « رقيقه » و آمدن باران بلاغات النساء : به طور مسند از محزمة بن نوفل نقل كرده كه گويد : مادرم رقيقه دختر بنانه - همزاد عبدالمطلب - گفت : چند سال پى در پى قحطى شديدى در ميان قريش اتّفاق افتاد ، به طورى كه پستانهاى حيوانات خشكيده

--> ( 1 ) - كافى : 4 / 219 / ح 6